شباهنگ
.... شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ....
قطعه موسیقی وجودم را تو بنواز ... انگشتان ظریفت را رو قلبم بگذار و کلید سل احساسم را محکمتر بفشار.... بگذار دلم پیانوی تمرینت باشد و افکار درهمم نت های بتهوون و موتزارت را روسیاه کند.... بخوان مرا... با آن طنین زیبای صدایت و بلندتر صدایم کن... تا به جای پاسخ به سویت پرواز کنم! سمفونی فرسوده ی زندگیم را پاک کن و از نو مرا بسرا... خاکسترم را با گرمای دستانت شعله ور کن و سایه ات را به نور آتشم بسپار تا هویدا شوی در این دنیای تاریک... عسل نگاهت را به سرمه ی نگاهم گره بزن... طوریکه برای باز کردنش به تقلا بیفتم...! مرا مگذار و مگذر ... من به ملودی بودن هم دلخوشم...! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.۱:و این فقط یک حس نوشته بود! پ.ن.۲:خود کرده را تدبیر.... هست آیا؟! پ.ن.۳: عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد....! پ.ن.نهایی: ببخشید که این مدت نتونستم به خیلی هاتون سر بزنم... کامپیوترم خراب بود فعلا هستم در خدمتتون! روحم تا حد تشنج تب و تا حد انجماد یخ میکنه! ... قرص تب بر هم اثری نداره...!!! ۲) از این حرف نفرت دارم :بسوز و بساز!.... آخه این سوخت و ساز یه انرژی هم میخواد... من انرژیش رو ندارم! ۳)سراغش رو نگیر... خیلی وقته احساساتم رو فرستادم کوچه ی علی چپ واسه خرید نخود سیاه... فعلا" مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!!! ۴)خدایا هزاران مرتبه شکرت واسه ی تموم داده ها و نداده هات... راضیم به رضات...! ۵)من که گمش کردم....و گشتم نبود... اما تو بگرد... شاید باشه!!! ۶)من اگر سوی تو برمیگردم...دست من خالی نیست... کاروانهای محبت باخویش ارمغان آوردم! ۷)بودن یا نبودن.... مساله این است(!!!)...! ۸) گناه، گناهه .... به صغیره و کبیره اش چیکار داری؟! ۹) پا روی همه چیز میذارم.... از همه چیز دل میبرم.... سخته اما نمی خوام خود خواه باشم!!! ۱۰) تو چه رز سرخ باشی و چه گل یخ ....گلدون این گل کاغذی لب پنجرته،رو به روته...پژمردگیت پژمرده اش میکنه... توکلت به خدا... همه چیز خیلی زود درست میشه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: چه آش شله قلمکاری شد این پست !! ...اما تو به بزرگی خودت ببخش قلمم رو!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن بی ربط : پرزیدنت عزیز، تو یه چیزی بیشتر از صلح نوبل لیاقتته...! با توام (قیصر امین پور) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن ۱:خدایا برکت ات رو از حرکتم دریغ نکن لطفا! پ.ن ۲:پاییز امسال خیلی عجله داره برای اومدن...و تابستون خیلی عجله داشت برای رفتن! پ.ن ۳:پیدا شو ای مرهم بر زخم پنهانم / تا صبح دیدارت بیدار می مانم! پ.ن ۴: و این است زندگی! مسخ خنکای آن ... همراه جریان و شریانش ... طرح سنگی در کف ... رقص برگی بی هدف ... سرازیر شدن بر آبشاری از خیال ... آسمانم گاه تیره ... گاه روشن... تیره از لکه ی ابری و روشن از خورشیدکی ! و این منم ... زنده ... همچنان سوار برآب .... می روم شاید تا سراب...! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ / روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد / و هر دانهي برفي به اشكي نريخته ميماند. / سكوت سرشار از سخنان ناگفته است؛ / از حركات ناكرده، / اعتراف به عشقهاي نهان ، / و شگفتيهاي به زبان نيامده، / دراين سكوت حقيقت ما نهفته است؛ / حقيقت تو.... و.... من! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: --->زمان حال را با ولع می بلعم اما از آینده میترسم... ترجیح می دهم در موردش هیچ ندانم! ---> هنوز هم فقط مهم تویی و تو مهم عزیزم! ---> میری؟! ...سفر خوش... دلم برات تنگ میشه .... یادم نرفته اینجارو به خاطرتو ساختم! ---> تو: کوتاه مینویسم چون خودمم حوصله ی خوندن نوشته های بلند بالا رو ندارم! با تو شادم .... با تو غمگینم.... با تو آزادم... با تو قفسم...با تو انبوهی از تضادم.... سیاه و سفید سرخ و سبز.... با تو پر از تناقضم....با چشمان سیاهم سفید میبینم.... با دوست ،دشمن و با دشمن، دوستی میکنم.... با بال های بسته ام پرواز میکنم... با تو هجوم بن بستی که گرفتارش شده ام را میبینم .... ضربان دقایق را حس میکنم .... زمزمه میکنم هر لحظه را.... تو را... !!!بیهوده از بهشت سخن می رانیم.... تنها یک روز پریدن به آنطرف دیوار بهشت موعود است... پرواز کن پرنده ی من و نترس.... آسمان برای تو بی انتهاست! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * نه از رومم نه از زنگم..... هــــــــــمان بی رنگ بی رنگم! *سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دست هایت را دوست میدارم *میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست! * من از بیکرانی تو می ترسم عزیزم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مسیر ۸ ساعته در جاده محاصره شده ام میان افکار مختلف که به نوبت اجازه ی ورود و خروج از مغزم را می گیرند /اول فکر میکنم به حرف دیروزش که گفت: چطور میتوانی غم و غصه ی عالم را در دلت جای دهی و دم نزنی؟! این حفظ ظاهرت را به من هم یاد میدهی؟! دوست داشتم بگویم سعی کن هیچوقت این را یاد نگیری چون عذاب است و خود درگیری!! امابه یک لبخند تصنّعی قناعت میکنم به جای جواب....!!! /فکر میکنم که گاهی خوب بودن هم خوب نیست،معتمد بودن خوب نیست، مهربانی خوب نیست فلانی!! عروسک خیمه شب بازی نشوی یک وقت!سعی کن زیاد هم خوب نباشی بعضی ها لیاقت این همه خوبی را ندارند... گنجایشش را ندارند! /بله... راست میگویند که درد مردم از دانستن است...گاهی لازم است هیچ ندانی و نفهمی.... این دنیا احتیاجی به آدم فهمیده ندارد....!!! / پس ... چشمانم را میبندم...سعی میکنم گوشها و مغزم را هم ببندم...تا نبینم ، نشنوم ونفهمم.... این گونه بودن هم عالمی دارد!!! کتابهایم را جلویم گذاشته ام... ورق میزنم و نمیخوانم...انگار میخواهم تو را مرور کنم نه اینها را از کتابها کلافه میشوم... از جلوی چشمانم دورشان میکنم...بی خیالشان میشوم!!! در اتاقم را محکم به هم میکوبم....هجوم می برم به سوی کاست هایم... یکی را جدا میکنم چشم بسته! ... ضبط صوت را روشن میکنم... ولوم اش می گذارم روی آخر و سرم را روی بالش و دراز میکشم... انگار تو امروز خیال نداری رهایم کنی.... چشمانم را می بندم و با خود می گویم: به افکار در همم خوش آمدی! به یاد می آورم روز اولی را که رو به رویت نشستم...خشک و رسمی و مودب.... از تفاوت بی اندازه ای که با همنوعانت داشتی خوشم آمد...آشنایی مختصری داشتم با تو...! سوالاتی هم داشتم از تو! اما ترجیح می دادم چیزی نپرسم...فقط نگاهت میکردم...از رسمیت بیش از اندازه ات کلافه میشدم اما ترجیح می دادم چیزی نگویم.... باز به یاد می آورم تو را روزی که جای "شما" " تو " صدایم زدی... خوشحال شدم که یخت دارد آب میشود...از خودم میگفتم اما ترجیح میدادم از تو چیزی نپرسم...تا اینکه خودت گفتی... گفتی و گفتی و من را در دریای کلماتت غرق کردی...! از دوستان و دشمنانت گفتی... از اطرافیانت گفتی... از دلتنگی هایت گفتی که کم هم نبودند! از شباهت بیش از اندازه ام به تو شگفت زده می شدم! خدایا من تو بودم یا تو من؟! کم کم آن چهر ه ی اولیه و خشک...آن رسمی بودنت رنگ باخت... افکارت...احساسات پاکت... تکیه کلام های دلنشینت مجبورم میکرد که هر روزساعتی را با تو بگذرانم.... اعتمادی عجیب را در وجودم جای دادی.... می فهمیدمت حتی قبل از آنکه حرفی بزنی...فکری یا احساسی بکنی...!!! باز به یاد می آورم روزی که در دلم احساس کردم دوستت دارم... وابسته ات شد ه ام....! اما باز ترجیح دادم چیزی بروز ندهم.... که البته اشتباه محض بود این ترجیح دادن ها!!! سعی میکنم به یاد نیاورم چند روز پیش را...در گورستان قلبم مدفونشان میکنم ... از تاریخ زندگیم خطشان میزنم...به معذرت خواهی های بی موردت فکر نمیکنم... حتی به او هم فکر نمیکنم...! فقط به این فکر میکنم که دوستت دارم...وجودت مایه ی آرامش من است و خوشبختی ات خوشبختی من... پس بگذار هر چه میخواهد بشود.... مهم تویی و تو مهم عزیزم...! بی اختیار یاد این شعر مشیری می افتم: همه میپرسند والسلام! / مرا اينقدر نترسان.... نگو حادثه اي تلخ اتفاق مي افتد....نگو اين ها همه بازياست! ...نگو بي سر و ته است... نگو هيچ است....نه... نيست...! /حرفهايت را قبول ندارم !!.... اما...اما آنگونه محكم گلاويزم شده اي كه نميتوانم از خود جدايت كنم، مخالفت كنم... در مقابلت كمر خم كرده ام.... تسليم ات شده ام.... مسخ شده ام....!!! / كاش خودت رهايم كني .... / بس كن كافي است .... ديگر غرورم را وارد ماجرا نكن.... / عقايدت را به روحم،قلبم و احساسم تزريق نكن....اين منصفانه نيست... !!! / اين چه لذت بي رحمانه ايست كه از رنج من مي بري ؟! / تو كه نميتواني بر روياهايم چيره شوي... پس پتك نشو بر اعصاب كوفته ام.... /تيشه به ريشه ام نزن.... بر بادم نده.... نابودم نكن....!!! / فقط رهاشوازمن....همين و بس....! خواهش ميكنم!!! **************************************************************** **************************************************************** ---> بهتون حق ميدم اگه زياد نتونستين ازش سر در نيارين... مهم اين بود كه با نوشتنش كلي تخليه روحي شدم! شما ببخشيد...! --->و براي سوداگر مهرباني ام : اي آشناي ناشناس ، اي خويشاوند بيگانه و اي هميشه با من.... خوشحالم كه از دور دارمت.... شاد باش تا باعث شاد بودنم باشي! باشد ! /اگر اینگونه که تو می گویی حادثه ای اتفاق می افتد حرفی نیست / هر روز رویایی باشد دست خودمان / خودمان می سازیمش / اصلا اگر دلمان خواست خورشیدش را از مغرب طلوع می دهیم و غروبش را از مشرق / به کسی چه ؟ /هر روز عشقی باشد در دل گفتگوهای ساده و همیشگی مان / ساده عاشق می شویم و ساده هم عشق را با هوای خنک صبحگاهی جا به جا می کنیم که از تمام وقتمان لذت کافی برده باشیم!! / باز هم به کسی چه ؟ /می گذاریم هر روز دلیلی باشد برای روز بعدمان که فردا نیاید کسی بگوید تو تازه از راه رسیدی! ناشناسی هنوز! / دیروزمان را نقاشی کنیم روی صورتش / آخر به او چه؟؟!!
ای لنگر تسکین
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام دلشوره ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش ...
نه .. جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...!

| Design By : Night Skin |


